تبليغاتX
صیاد

 

 

ماه رنگ باخته بانگاهي خونين خيره ي زمين است

وپيامبران چهره تكيده ، دگرگوني هاي خوف انگيز نويد مي دهند

 

اغنيا غمگين اند و الوات دست افشان و پاكوبان

اولي از بيم از كف دادن اموال

و دومي به سوداي جنگ و جدال :

 

اينان همه آيات سقوط يا مرگ پادشاهانند

                                                                   شكسپير ريچارد دوم

 

قطعنامه ي سوم در راه است...

 

اگربوش به ملت ایران نامه دهد-مسیح علی نژاد___________________________________________________________________
توصيه هايي براي خواندن:

"خانه دايي يوسف" نوشته اتابك فتح الله زاده ،روايتيست از سرگذشت مهاجرت فدائيان اكثريت به شوروي.

"نامه به كودكي كه هرگز متولد نشد" اوريانا فالاچي، نامه ي اوريانا به كودكي كه نتواست متولدش كند

"سايه ي عقاب" ژان دنكور ترجمه ذبيح ا... منصوري ،سرگذشتي از ناپلئون بناپارت و بدلش روبو

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 16:39  توسط نیما | 

 

 

لحظاتي قبل تصميم گرفتم روزي به دنبال علائقم بروم تصميم گرفتم بعد از پاين رساند اين راه كه خودم خواستم برايم انتخاب كنند به سراغ ادبيات دوست داشتني ام بروم وبنشينم يك دل سير سهراب بخوانم وبرايش ساعتها فلسفه ببافم فارغ از دغدغه ي xوy "حضور هيچ خلوت"را تجربه كنم و "درفراموشي صدا به شكوه تماشا" بنشينم ويك دنيا غصه بخورم كه "چرا خانه ي كوچك ما سيب نداشت" مي خواهم "در تپش باغ خدا را ببينم" مي خواهم "خوف ديرين خفته در خون" دانته را بيدار كنم ، "پرومته ي نامراد" شاملو باشم و هرزگاهي به "چشم نرگس نگران شوم" "هيچستان دلم" را پيدا كنم  آنقدر آنجا بمانم تا دست آخر "درياچه يخ زده كاكيتوس*" به زندگي ام خاتمه دهد...

 

شايد آن روز بخواهم زنده بمانم ... شايد

 

 

راستي "كفشهايم كو؟"  چه كسي بود صدا زد نيما؟

 

_________________________________________________________
* آخرين مرحله ي جهنم دانته

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 0:16  توسط نیما | 

 

 

پس زندگي خواهيم كرد

و دعا خواهيم خواند و آواز خواهيم خواند و قصه هاي قديم خواهيم گفت و

خواهيم خنديد به شاپرك هاي زرين.

و خواهيم شنيد مشتي مفلوك بدفرجام بد طينت از تازه هاي دربار سخن خواهند راند...

.ما نيز از برآمدگان و برافتادگان

از مغضوبان و محبوبان سخن خواهيم گفت،

ودر باب رمز و راز جهان خواهيم انديشيد،

انگار كه از خفيه نويسان خدائيم.

وما بر جا خواهيم ماند ، در چهار ديوار زندان ،

شاهد خواهيم بود رمه ها ودسته ها ،بزرگاني را كه فراز وفرودشان

به جزر و مد ماه باز بسته است

                                                                   شكسپير شاه لير

 

به لطف  او گويي از بار غم آزاد آمدم زندگي چند روزي شرايط عادي دارد تا بازهم به دور باطلي از درس و تست و نكته و ديگر هيچ بيفتم و در اين وانسفا ديگر حتي شرق و هم ميهن نيز نخواهم خواند ديگر آف هايم را چك نخواهم كرد و حتي ديگر به خودم فكر نخواهم كرد…. من و هزاران تن مثل من  در گرداب سهمگين كنكور  دست وپا خواهيم زد و چشم به انتهاي اين گردابه غرقه به خون  خواهيم داشت غافل از اينكه آن ديگري اكنون حتي به فكر پركردن باك كشتي چند صد ميليوني اش نيست و از حالا جايش را رزرو مي بيند...

 

باشد تا روزي كه مي دانم هرگز نخواهد آمد براي حال زندگي كنيم و آينده را فراموش كنيم...

+ نوشته شده در  جمعه یکم تیر 1386ساعت 10:41  توسط نیما | 

نقدونظر دفتر مطالعات وتدوين تاريخ ايران

 

 

كتاب «معماي هويدا» اگر چه حول محور زندگي اميرعباس هويدا به رشته تحرير درآمده و سعي دارد زواياي گوناگون افكار، رفتار و اعمال شخصي را كه حدود 13 سال بر كرسي نخست‌وزيري رژيم پهلوي تكيه زده بود، آشكار سازد، اما در خلال اين بازكاوي، بيش از همه به تشريح و تبيين مختصات ساختار سياسي، فرهنگي و اقتصادي دوران پنجاه ساله حاكميت پهلوي‌ها بر ايران پرداخته مي‌شود و به اين ترتيب، كتاب حاضر بيش از آن كه به كار حل «معماي هويدا» آيد، مي‌تواند در جهت بازشناسي ماهيت رژيم پهلوي مورد بهره‌برداري قرار گيرد. البته ذكر اين مسئله، بدان معنا نيست كه اين كتاب نگاهي بي‌نقص و نقصان به آن دوران داشته و برحذر از پاره‌اي حب و بغضها نگاشته شده است، اما با اين همه، خواننده با تأمل و تدقيق در محتواي آن، مي‌تواند به نكات جالب و آموزنده‌اي دست يابد.

اشارات دكتر عباس ميلاني به برخي رفتارها و ويژگيهاي شاه و هويدا ازجمله مكالمه به زبان فرانسه يا انگليسي با يكديگر، همان گونه كه در متن كتاب نيز مورد تأكيد قرار گرفته، حاكي از بي‌ريشه بودن اين دو مقام كليدي رژيم سلطنتي در سرزمين و جامعه‌اي است كه داعيه حكومت بر آن را دارند. وضوح اين نكته در كتاب «معماي هويدا» به حدي است كه كاملاً جلب توجه مي‌كند، بويژه هنگامي كه نويسنده به شرح شيفتگي هويدا نسبت به سرزميني بيگانه يعني فرانسه مي‌پردازد، عمق اين بي‌ريشگي و از خود بيگانگي بهتر نمايان مي‌شود. در حقيقت فكر و روح هويدا در تسخير فرهنگ غربي است و از فرهنگ و انديشه ايراني نمي‌توان نزد وي سراغ گرفت. بر همين اساس، ايران به عنوان «وطن» نيز در ساختار فكري و رواني هويدا- ايضاً شاه - جايگاهي ندارد. البته نويسنده براي بيان اين ويژگي شاه و نخست‌وزير، آنها را به «جهان وطني» بودن، متصف ساخته است كه در خوشبينانه‌ترين حالت، بايد اين را حاكي از غمض عين بيش از حد نويسنده نسبت به هويت آنها دانست.

اصولاً بر اساس مندرجات اين كتاب، هويدا صرفاً فردي بيگانه با فرهنگ و جامعه خويش نيست، بلكه ريشه‌هاي كينه و عداوت با اسلام، به عنوان فرهنگ ايرانيان، و مسلمانان به عنوان ملت ساكن در ايران، از همان دوران جواني در وجودش پا ‌گرفته و رشد كرده است. علاقه شديد وي به كتابهاي «ضد دين» و گروههاي «ضد مسلمان» و حمايت وي از اشغال سرزمين فلسطين توسط صهيونيستها، از جمله خصائصي است كه تمامي دوران جواني وي را پر كرده و سپس با چنين انباني از تمايلات و گرايشها، هويدا راهي اروپا مي‌شود تا مراحل تكميلي باورهايش را در اين مسير طي كند. اين كه ارتباط و پيوند ارگانيك هويدا با صهيونيسم تا چه حد شكل مي‌گيرد و ادامه مي‌يابد، موضوعي است كه در بين نويسندگان مختلف، محل مناقشه است، اما همان گونه كه دكتر ميلاني نيز خاطرنشان ساخته است درباره فراماسون بودن وي هيچ ترديدي در ميان نيست. به هر حال، آنچه مسلم است اين كه با توجه به ساختار فرهنگي ـ رواني هويدا، وي از قابليتهاي ويژه‌اي براي پيش رفتن در اين مسير برخوردار بوده است.

 هويدا با چنين خصوصيات و قابليتهايي، به كشور باز مي‌گردد و كار خود را در وزارت امور خارجه آغاز مي‌كند تا زماني كه به نخست‌وزيري منصوب مي‌شود. بي‌ترديد دوران سيزده ساله نخست‌وزيري هويدا را بايد يكي از مقاطع مهم در تاريخ كشورمان به حساب آورد، چرا كه در اين دوران ضمن خشكانده شدن ريشه‌ها و زمينه‌هاي كشاورزي و اقتصاد ملي در ايران، شاهد پاگيري صنعتي وابسته و مونتاژ، فروش بيسابقه نفت و صرف درآمدهاي ارزي كشور در مسير خريد تجهيزات و تسليحات نظامي از غرب و بويژه آمريكا، اوج‌گيري فساد درباريان و مقامات ارشد دولتي، تحكيم و تشديد پايه‌هاي استبداد و سركوب و در مجموع حركت شتابنده كشور به سوي وابستگي همه جانبه به آمريكا و صهيونيسم هستيم. براستي نقش هويدا در شكل‌گيري و پيشرفت چنين جرياني چه بوده است؟ آيا وي به عنوان رئيس دولت، وظايف اجرايي چنين پروژه‌اي را بر عهده داشته يا آن كه به عنوان فردي شيفته و مفتون دنياي مغرب زمين، و دشمني كينه‌توز با اسلام و مسلمانان، مسئوليت رهبري سياسي و فرهنگي نيروهاي حاضر در اين پروژه‌ را بر دوش مي‌كشيده و يا صرفاً نقش يك عنصر خنثي، ساكت و مقهور قدرت شاه را بايد براي او قائل بود؟

به نظر مي‌رسد تمامي تلاش نويسنده كتاب «معماي هويدا» بر آن است تا به اثبات نقش اخير براي هويدا نايل آيد. در اين كتاب اگرچه از هويدا به عنوان فردي كه به تعبير تلويحي خودش، «معتاد قدرت» بود يا با پذيرش دبيركلي حزب رستاخيز، به «حضيض اخلاقي» سقوط كرد، ياد شده و به طور كلي در همين زمينه‌‌ها نيز گوشه‌ها و كنايه‌هايي در جاي جاي كتاب به وي زده مي‌شود، اما در مقابل، با تكرار اين مسئله كه حداكثر گناه او، سكوت در برابر برنامه‌ها و اقدامات شاه به بهاي استمرار حضور در مقام نخست‌وزيري آن هم صرفاً به دليل حب جاه و مقام يا به تعبير ديگر «اعتياد پيدا كردن به قدرت» بوده، وي از يك اتهام بزرگ و سنگين، يعني ايفاي نقش فعال در سقوط سياسي، اقتصادي و فرهنگي كشور طي دوران 13 ساله نخست‌وزيري‌اش، تبرئه مي‌شود. به اين ترتيب دو هدف مهم و اساسي حاصل مي‌گردد. نخست‌ آن كه اعدام وي، بكلي وجاهت قانوني و اخلاقي خود را از دست مي‌دهد و به عنوان نقطه‌اي منفي در اذهان مخاطبان نقش مي‌بندد و دوم اين كه در كشاكشهاي سياسي ميان مقامات و خاندانهاي رژيم گذشته كه اينك هر يك سعي دارند در چارچوب خاطره‌نويسي يا ارائه تحليل‌هاي سياسي، گناه سقوط و اضمحلال نظام شاهنشاهي را به گردن ديگري بيندازند، يك امتياز مثبت به نفع هويدا ثبت شود. اما براستي اين مسائل تا چه حد از ديدگاه يك خواننده نقاد مي‌تواند مورد پذيرش قرار گيرد؟

بايد انصاف داد و اذعان داشت كه دكتر ميلاني در كتاب «معماي هويدا» نكات و اشارات تاريخي مهمي آورده است كه مي‌توانند مورد استفاده خوانندگان براي كند و كاو در تاريخ ايران و دستيابي به حقيقت، قرار گيرند. براساس مندرجات كتاب اگر آغاز همكاري هويدا با حسنعلي منصور را در «كانون مترقي» ـ به عنوان يك تشكل سياسي كاملاً آمريكايي ـ يك مقطع مهم در فعاليتهاي سياسي هويدا به شمار آوريم و اگر ميزان دخالت و تسلط ايالات متحده در امور داخلي ايران را بعد از كودتاي 32 در نظر داشته باشيم و اگر حساسيت كاخ سفيد را در انتخاب نخست‌وزير، وزرا و حتي نمايندگان مجلس و استانداران و گاه برخي فرمانداران از ياد نبرده باشيم، آن گاه نمي‌توان چنين پنداشت كه روي كار آمدن هويدا و مهمتر از آن، استمرار حضور او در پست نخست‌وزيري به مدت 13 سال، امري بدون توافق و رضايت كاخ سفيد بوده است. از طرفي، روابط ويژه هويدا و «لويي‌ لوبراني» نماينده رژيم صهيونيستي در ايران، واقعيت ديگري است كه در اين كتاب مورد تأكيد قرار گرفته است. بعلاوه مادر شاه؛ «تاج‌الملوك» نيز در خاطرات خود به اين نكته اشاره دارد كه «محمدرضا مي‌گفت او عضو يك سازمان قوي و مربوط به يهوديها بوده است. من اسم اين سازمان را نمي‌دانم اما همين سازمان بود كه مملكت اسرائيل را درست كرد.» (ملكه پهلوي، ص 402) لذا مي‌توان با توجه به تعلق خاطر ديرينه هويدا به صهيونيستها از زمان نوجواني و حضور در بيروت، به عمق پيوند وي و صهيونيسم نيز پي برد. آيا با چنين اوصاف و واقعياتي كه در كتاب «معماي هويدا» و ديگر مستندات تاريخي وجود دارد، مي‌توان پذيرفت كه هويدا، صرفاً نقشي حاشيه‌اي و نمايشي در رژيم پهلوي بر عهده داشته است؟

از طرفي روابط ويژه، مستحكم و مستمر هويدا با پرويز ثابتي، رئيس اداره سوم ساواك و مسئول سركوب حركتهاي ضد استبدادي داخلي، نه تنها هرگونه شائبه‌اي را مبني بر بي‌اطلاعي هويدا از ماهيت عملكردهاي ساواك، از بين مي‌برد بلكه مشخص مي‌سازد كه وي به عنوان نخست‌وزير، بر كار يكي از سازمانهاي تابعه خود نظارت كامل داشته و چاره‌اي جز پذيرش مسئوليت جنايات اين سازمان ندارد. اين واقعيت به حدي روشن است كه نويسنده «معماي هويدا» نيز برائت جويي هويدا را از اعمال ساواك در دادگاه انقلاب امري ناپذيرفتني مي‌شمارد.

بنابراين هنگامي كه ساختار كلي كتاب «معماي هويدا» را مورد لحاظ قرار دهيم، نوعي تناقض دروني يا به عبارت ديگر كشاكش ميان «واقعيات تاريخي» و «تمايلات دروني» نويسنده در آن مشاهده مي‌شود. اگر از جزئيات به خاطر پرهيز از اطاله كلام بگذريم، در يك نگاه كلي، كتاب «معماي هويدا» با لحن رمان گونه آن، با صحنه‌اي كاملاً عاطفي آغاز مي‌شود. در اين صحنه، هويدا كه حساب خود را پاك مي‌داند، خويشتن را داوطلبانه تسليم كرده است تا در دادگاهي عادلانه محاكمه شود و لابد با دريافت حكم برائت از آن، به خوشي زندگي را پي‌ بگيرد. اما اينك در گوشه اتاقي سرد با وضعي آشفته به سر مي‌برد. همه چيز در اطراف او سياه و خشن و بي‌رحم است. نه تنها دادستان انقلاب كه «هيئتي خوف‌انگيز» دارد بلكه حتي خبرنگاري فرانسوي به نام اكرانت كه از «سرزمين نور» راهي اين وادي شده نيز معلوم نيست چرا سر ناساگاري با هويدا دارد و «به آلت فعل توجيه ترور انقلابي» مبدل شده است. صحنه‌اي كه اين چنين ساخته مي‌شود و تصويري كه از هويداي خوشدل، اما اسير در چنگال «خشونت» ارائه مي‌گردد، به حدي رقت‌آور است كه در ابتداي كار، «مظلوميت» هويدا را در ذهن خواننده حك مي‌كند و نوعي حس همدردي با وي را برمي‌انگيزد. آن گاه در فصل دوم تا سيزدهم كتاب، به بيان سير زندگي سياسي و شخصي هويدا پرداخته شده و سپس در فصل چهاردهم، هويدا به عنوان يك «قرباني» تصوير مي‌گردد كه در فصل بعد به دست «قاضي انقلاب» سپرده مي‌شود. در اين فصل مجدداً تصويري سياه از فضاي دادگاه با قلمي كه بوضوح گرايش به رمان‌نويسي پيدا كرده است، عاطفه‌ها را بر مي‌انگيزد و آنگاه در آخرين فصل، هويدا در «درياچه يخ زده كاكيتوس» يا «نهمين حلقه دوزخ دانته» اعدام مي‌شود. پس از مرگ نيز در چهره او «آرامش و سكوني غريب و حتي تكان‌دهنده به چشم مي‌خورد.»

به اين ترتيب ملاحظه مي‌گردد كه اگرچه نويسنده، حقايق تاريخي زيادي را درباره هويدا بيان داشته - و البته از گفتن بسياري ديگر نيز طفره رفته است - و حتي خود وي نيز بارها در اين كتاب، هويدا را حداقل به دليل عدم استعفا يا مقابله با برنامه‌هاي شاه، محكوم ‌ساخته، اما در عين حال حداكثر توان قلمي خود را براي برانگيختن حس همدردي خواننده با وي به كار گرفته است. البته در اين زمينه، نويسنده بسيار تلاش كرده تا از كم و زيادهاي دادگاه تشكيل شده توسط آقاي خلخالي براي محاكمه هويدا نيز كمال بهره‌برداري را به عمل آورد. اما گذشته از آن، سؤالي كه مطرح است و يكايك خوانندگان كتاب «معماي هويدا» بايد به آن پاسخ گويند: با توجه به آنچه در همين كتاب آمده و با اغماض از بسياري واقعيات كه به هر دليل از ذكر آنها در اين كتاب خودداري شده است، براستي حكم صادره براي هويدا در دادگاه تاريخ و همچنين وجدان آحاد ملت ايران، چيست؟

                                                                                                           با تشكر

                                                                                                           دفتر مطالعات و تدوين تاريخ ايران

 پ.ن: قطعا به من حق میدید که حسن نیت این آقای منتقد رو زیر سوال ببرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 21:25  توسط نیما | 

            بر پل حسرت كاخي در يكسو وزنداني در سوي ديگر (بايرون)

 

"هشتم فروردين ماه 1358بود. .حدود شش ماه ازآغازدوران زندان هويدا مي گذشت. هفدهم آبان 1357 شاه به اميد تطميع موج فزاينده ي انقلاب ،به بازداشت هويدا فرمان داد.... ديري نپاييد كه در 26 دي 57 شاه وخانواده ي سلطنتي از ايران گريختند. اميد واقع بينانه ي بازگشتي هم در كار نبود.در عين اين كه بسياري از مايملك شخصي خويش،از جمله سگ سلطنتي را ،باهواپيما به همراه بردند اما هويدا را كه 13سال نخست وزير شاه بود، در ايران واگذاشتند"

 

از شرح و تفضيل  معلومات و سطح سواد بالاي هويدا و تسلطش بر چند زبان زنده ي دنيا و نسب خانوادگي اش واآنچه در دوران صدارتش گذشت مي گذرم و يك راست مي روم سراغ دادگاه انقلاب كه خود گوياي همه چيزاست

 

از شرح و تفضيل شرايط دادگاه منجمله زمان برگزاري  ،نحوه ي اداره ي جلسه نيز مي گذرم زيرا كه حتي تكرارش برايم ملال آور و مايه سر افكندگيست

 بخشي از متن كيفرخواست:

1.فساد در ارض

2.محاربه با خدا و نايب امام زمان عليه السلام

3.قيام بر عليه امنيت  و استقلال كشور با تشكيل كابينه هاي دست نشانده ي آمريكا وانگليس

4.اقدام بر ضد حاكميت ملي دخالت در انتخابات مجلس و... به خواست سفارتخانه هاي خارجي

5.واگذاري منابع زير زمنيني نفت ومس و... اورانيوم

6.گسترش نفوذ امپرياليسم آمريكا وهمدستان اروپايي در ايران...

7.پرداخت در آمد ملي حاصله از نفت به شاه ، فرح و ممالك وابسته به غرب...

8.نابود ساختن كشاورزي و از بين بردن جنگل ها

9.شركت مستقيم در فعاليت جاسوسي به نفع غرب و صهيونيسم

10.دسته بندي با توطئه گران در سنتو وناتو براي سركوب ملتهاي فلسطين ويتنام ايران

11.عضو فعال سازمان فراماسونري

 12.شركت در اخافه و ازعاب مردم...با توقيف روزنامه ها واعمال سانسور مطبوعات وكتب

13.موسس ودبير كل حزب استبدادي رستاخيز ملت ايران

14.اشاعه فساد فرهنگي و... ايجاد قضاوت كنسولي در مورد آمريكايي ها

15.شركت مستقيم در قاچاق هروئين در فرانسه در معيت حسنعلي منصور

...

نظر به صورت جلسات هيئت دولت وشوراي اقتصادو...چون وقوع جرايم مسلم است دادستان انقلاب اسلامي صدور حكم اعدام ومصادره اموال شما را از پيشگاه دادگاه تقاضا دارد

 

در نگاه اول متن كيفر خواست از جهاتي جالب مي نمود:

1.در آن جرم مشخص واتهام شخصي كمتر مي توان يافت

2.مي دانيم در تمام دوران فعاليت سياسي هويدا شايعه بهايي بودنش وجود داشت اما عدم وجود اين مورد كه در كيفر خواست دادگاهي به سان دادگاه انقلاب حكايت از كذب بودن اين مطلب دارد

3.در مورد فساد مالي شخص هويدا نيز سخني بيان نشده بود هويدا همواره در طول زندگي به اين نكته مي باليد كه دستش هرگز به رشوه ومال نا مشروع آلوده نشده است

4.سكوت كامل در مورد شوروي همه طنيني از نفوذ انديشهاي حزب توده مي توانست بود

5.در اتهام قاچاق  نام هويدا در هيچ يك از اسناد وزارت امور خارجه ي فرانسه موجود نيست

 

از شرح گفت و گوهاي خلخالي (قاضي انقلاب ) وهويدا نيز فقط به اعتراض هويدا نسبت به عدم رويت كيفر خواست قبل از دادگاه اشاره مي كنم كه خلخالي در جواب گفت:"بيشتر بندهاي كيفرخواست مسايل كلي واتهاماتي است كه احتياج به مدرك وسند ندارد"

 

براي كسب اطلاعات بيتشر مي توانيد به:

1.معماي هويدا، دكتر عباس ميلاني، نشر اختران 1380

2.هويدا: سياست مدار پيپ بدست،عصا و اوركيده، خسرو معتضد

مراجعه كنيد

 

پ.ن: شايد بپنداريم كه هويدا فرصتي براي فرار پيدا نكردند ولي هرگز اينگونه نبود هويدا بارها وبارها فرصت فرار داشت حتي دوستان قديمي فرانسوي اش آماده بودندتااورا به هر نحو از زندان انقلاب فراري دهند پيش از آن نيز بارها پيشنهاد خروج از كشور را رد كرد. حتي در دادگاه انقلاب گقت:

"از بين نخست وزيران قبلي كداميك اينجايند من نيز مي توانستم مانند آنان اكنون در خيابان هاي اروپا وامريكا قدم بزنم"

 

تكمله: "تنها معيار من براي يك سياست مدار واقعي اينست كه در او سوداي تثبيت نظم موجود،همزاد انديشه ي تغيير وتكميل آن نظم باشد.

هر چيز ديگر در مفهوم مبتذل ودر عمل مخاطره انگيز است "

                                                                                                (ادموند برك)

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 8:12  توسط نیما | 

بر شاخ اميد اگر بَري يافتمي      هم رشته ي خويش را سَري يافتمي

تا چند  زتنگناي  زندان  وجود      ايكاش ســــــوي عدم  دَري   يافتمي

 

اي كاش سوي عدم دري يافتمي ...

اي كاش سوي عدم دري يافتمي ...

اي كاش سوي عدم دري يافتمي ...

اي كاش سوي عدم دري يافتمي ...

اي كاش سوي عدم دري يافتمي ...

اي كاش سوي عدم دري يافتمي ...

اي كاش سوي عدم دري يافتمي ...

اي كاش سوي عدم دري يافتمي ...

اي كاش سوي عدم دري يافتمي ...

اي كاش سوي عدم دري يافتمي ...

اي كاش سوي عدم دري يافتمي ...

اي كاش سوي عدم دري يافتمي ...

اي كاش سوي عدم دري يافتمي ...

اي كاش سوي عدم دري يافتمي ...

اي كاش سوي عدم دري يافتمي ...

اي كاش سوي عدم دري يافتمي ...

اي كاش سوي عدم دري يافتمي ...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 7:17  توسط نیما | 
می خواهم هرچند وقت یك بار آنچه بر دلم می نشیند را این جا قرار بدهم شاید دیگران هم خوششان بیاید .

1."شمس تبریزی"

اندك اندك جمع مستان می رسند
اندك اندك می پرستان می رسند
ناز نازان دل نوازان در رهند
گلعذاران از گلستان می رسند              

2.باباطاهر عریان

بیا سوته دلان گرهم آئیم
سخنها واكریم غمها وا نمائیم
ترازو آوریم غمها بسنجیم
هر آن سوته تریم و زنین ترانیم

3.دكتر شریعتی

تشیع علوی باری تشیع حسین است، تشیع صفوی گریه بر حسین

4.

  تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه ی همسایه ... سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید,
سیب در دست تو دید,
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندانزده از دست تو
افتاد به خاک,
و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام
آرام
رفتن گام تو تکرار کنان ...
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم:
که چرا؟
خانه ی کوچک ما سیب نداشت
                                                    

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 21:51  توسط نیما | 
...حال وقتی آزادی در "عصر ازادگان"تاب نیاورد و هریک از اهای این خانه حداقل یک بار سقف"روزگار" بی "نشاط"بر سرش آوار شده است و در "دوران امروز"اینچنین عادتمان دادند به خانه به دوشی ومرگ زودرس روزنامه های مان.ما نیز به "اقبال"بدخویش باور کردیم وپذیرفتیم که در ان جامعه تب دار دیگر "آفتاب" از شرق طلوع نمی کند...(۱)

پ.ن:فردا اعتماد ملی یکساله می شود!

در این "روزگار" که "افتاب"در "شرق" دیده نمی شود همین سیاه روشن "اعتماد" نیز غنیمتی است  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱.اینجا خانه ی ماست-مسیح علی نژاد-اعتمادملی شنبه۳۰دی۸۵

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:54  توسط نیما | 

رشته یلدا بازی که از سلمان شروع شده بعد از گذر از جلال و امید به من رسیده و مثل اینکه هیچ راهی برای فرار از زیرش وجود نداره.حالا قضیه این بازی چیه؟! بهتره از زبان خود سلمان بشنوید:«کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه.»

1.من توبه كردم ...
2 شهریور 85-حنابندان پسر دایی گرام! به صرف شیرینی و آب معدنی! مجلس در اوج خود بسر می برد پسرك تنها  با اندیشه هایش كه هیچ خبر از آینده ی نزدیك نداشت! از اطاق بیرون می آید پدرش او را می بیند و می گوید بیا برویم! پسرك نمی پرسد كجا؟ به دنبال پدر می رود ! اما كجا؟ ساختمان بغل ! مجمع می گساران! به نام پدر و به كام پسر چند جرعه ای می نوشد ! پسرك در دل می گوید شرمنده پدر  كه پسرك تو چندان هم صفر كیلومتر نیست! دقایقی چند می گذرد! گویا  پسر كت وشلواری جوان كمیاب شده است! پس به ناچار پسرك را به عنوان ساقدوش كنار داماد می نشانند ! وتصور آن شرایط شیرین وترش كمی تا قسمتی دشوار است زیرا پدر چنان پسرش را نگاه می كند كه گویی وی داماد است! وپسرك همچنان سیاه روشن موسیقی را زیر و رو می كند ولبخند تحویل دوربین می دهد!!
پ.ن1: من توبه كردم كه دگر می نخورم جز امشب و فرداشب وشبهای دیگر...!
2.شرمنده عزیز!
یه اخلاق بدی دارم ! و اونهم اینه كه خلاف یه چیزی خیلی سخت بهم ثابت می شه! وقتی هم كه ثابت می شه دیگه فایده ای نداره! یكیش مسئله رفاقته ! من تا ته جاده رفاقتم می رم حتی اگه رفیقم 100 متر بیشتر حركت نكرده باشه!
3.و اما عشق...
پسرك عاشق شده بودمثل همه ی مردم ! اما قسم می خورم من وفقط و فقط یكبار عاشق یك جنس مخالف شدم! كه نیروی گریز از مركز  چنان مرا از دایره عشق به بیرون پرت كرد كه قول دادم دیگر عاشق نشوم!
4.و اما عشق (2)...
شاید خیلی ها بدانید ولی جهت تنویر اذهان عمومی عرض می كنم! در این دنیا تعداد معشوقات من شاید به تعداد انگشتان دست نرسد ولی زندگی ام بدون آنها خیلی چیزها  كم دارد!!:
1.زین الدین زیدان2.آلن اسمیت 3.اینتر میلان4.منچستر-5.هشت كتاب "سهراب سپهری"6.فال حافظ7.وبلاگی برای نوشتن!8. اس ام اس!!
5.ادبیات!
هیچ چیز مانند یه كتاب خوب تاریخی یا یك دیوان شعر خوشحالم نمی كند!  هنوز جسارت لازم برای دست به قلم بردن پیدا نكردم هرزگاهی می نویسم ولی جز زباله دان ره به جایی نمی برد .

و ما پنج نفری كه من معرفی می كنم!

کیان

محیا

گیتی

یاسر اشراقی

سعید قرایی

حتما وبلاگم رو بخون در مورد تو چیزی نوشتم ویه درخواست کردم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 17:57  توسط نیما | 
۲۴ آذر ۱۳۸۵ تهران

از هفته ها قبل نظرم  بر تحریم انتخابات بود و هر لحظه مصمم تر می شدم  وگوشم هم به دردسرهای عدم وجود مهر انتخابات در شناسنامه بدهکار نبود! اما من دیروز حدود ساعت ۸ شب رای دادم! هرچند که ۳ ضربدر بزرگ روی برگه های رای کشیدم و کل زمان حضورم در حوزه اخذ رای به ۲ دقیقه نرسید ولی چه بخواهم و چه نخواهم ۳ عدد مهر انتخابات بر شناسنامه ام خورد و برای چند ثانیه نگاه سنگین چند نفر را تحمل کردم ! مسئولین حوزه رای گیری را می  گویم ! هنوز مهر کاری شناسنامه تمام نشده بود که برگه ها را به صندوق ریختم ! یکی گفت چه زود؟ "گفتم کفایت می کند" از گوشه کنار شنیدم که گفتند روی برگه ها خط کشیده است! هنگام خط کشیدن هم چند چشم بد جوری نگاهم می کردند! ان برادر بسیجی با ریش های چند سانتی متریش انگار از اول می دانست که چه خواهم کرد .نگاه تحفن آمیزش از همان ابتدا همه جا را آلوده کرده بود ! آن مسئول کنترل شناسنامه که می گفت قیافت به سننت نمی خورد ! آدم منطقی تری بود .نگاهش به سنگینی بقیه نبود! شاید تحسینم می کرد ولی چه فایده ؟ زیرا که من یک رای داده ام!! و دست آخر آن سرایدار مهربان مدرسه که یک چای مرا مهمان کرد! و او از همه انسان تر بود پیرمرد می گفت کار خوبی کردی ! هیچ وقت آینده ات را قمار نکن! خداوند شاه را بیامرزد! اینان همانهایی هستند که به حق رای زن اعتراض داشتند! ولی حالا...

"  بیار می که چو حافظ مدامم استظهار ... به گریه سحری ونیاز نیم شبیست! "

راست می گوئی خواجه . اردشیر هم همین حرفها را می زد منتهی ادبیاتش متفاوت  بود وسیله ی انتقال پیامش( اس ام اس ) متفاوت تر!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آذر 1385ساعت 11:39  توسط نیما | 
شب سردي است ، و من افسرده.
راه دوري است ، و پايي خسته.
تيرگي هست و چراغي مرده.

مي كنم ، تنها، از جاده عبور:
دور ماندند ز من آدم ها.
سايه اي از سر ديوار گذشت ،
غمي افزود مرا بر غم ها.

فكر تاريكي و اين ويراني
بي خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهاني.

نيست رنگي كه بگويد با من
اندكي صبر ، سحر نزديك است:
هردم اين بانگ برآرم از دل :
واي ، اين شب چقدر تاريك است!

خنده اي كو كه به دل انگيزم؟
قطره اي كو كه به دريا ريزم؟
صخره اي كو كه بدان آويزم؟


مثل اين است كه شب نمناك است.
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من ، ليك، غمي غمناك است.

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 19:13  توسط نیما | 

امروز روز ادبیات بود! از کلاس درس و صفت مرکب مرخم فاعلی که بگذریم! می ماند : کمدی الهی دانته ،  هشت کتاب سهراب سپهری و شاهنامه ی فردوسی چاپ مسکو!

در حالی كه هنوز در امواج پس از دربی به سر می برم و خوشحالی زائد الوصف و انرژی اعجاب انگیزی سراسر وجودم را فرا گرفته است .خیلی اتفاقی گذرم به كوچه ی اهل ادب افتاد و به این جمله ی كمال الملك كه خطاب به رضا خان می فرماید رسیدم كه : "آنها عوالم دیگر دارند!" وبه قول تدین :"حیات این جماعت  در بذل توجه و مرگشان در بی اعتناییه! "

 

البته امروز از این دست تذكارات الهی!(مرسی تركیب اضافی وصفی مغلوب!!)زیاد به بنده رسید مثلا اینكه چرا كارگردانانی به سان علی حاتمی كمتر پیدا می شوند ! و ناكارگردانانی(!) به سان شاه حاتمی! خوش ركاب و خوش غیرت تحویل خیك مردم می دهند! واین سریال آخری كه در ماه رمضان پخش شد!(اسمش چی بود؟)

و چند نما از نشست دانشجویان با غرضامی دیدم! مثل همیشه بود یك عده آدم خاص ! با قیافه هایی كه از دوفرسخی پیداست از كجای این دانشگاه ها آمده اند! دلم می خواست آدمی به سان خودم هم در جلسه بود تا اول و آخر رسانه ی ملی را بهم پیوند دهد انشالله!

اما  مش سهراب خودمون ،امروز شعر جدیدی به دیدگانمان نشست كه لاجرم بر دل نشست!

 "روزنه ای به رنگ" نه حس تایپ دارم و نه كپی پیست ! لطفا ندید بپذیرید كه شعر زیبایست

اما  برسیم به جناب دانته كه با این كمدی الهی اش باعث شد 7 نفر در فیلم سون(seven) جان به جان آفرین تسلیم كنند. البته من زیاد حوصله نداشتم بگردم ببینم اونهمه خشونت رو از كجای این كمدی الهی بیرون كشیده اند !

اتفاقی كه نگاه می كردم اسم خشایار شاه را در میان اشعار دیدم كه درزیر میارم:

"و بنا براین،لازم وضروریست كه ریشه ی اعمال

وكردارتان متنوع وگوناگون باشد

زیرا بدین شكل است كه یكی سُلُن زاده می شود

دیگری خشایار شاه،یكی ملك صادق، ودیگری آن كه

جگر گوشه اش را با پروازدر آسمان ها از دست داد..."

در توضیحات ابیات هم چیز دندان گیری در موردعلت ذكر نام خشایار شاه نبرده است وفقط از وی بنام یك شهریار پارسی یاد كرده !

مطلب امروز خیلی گسترده شد و جمع و جور كردن و نوشتن چیزی مانند حسن ختام كار سختی است ! این یكی را اینجوری بپذیرید كه فعلا:" به سان پلنگی كه بر پشت گور/ نشیند بر انگیزد از گور شور"  هستم!

پ.ن1: بیت آخر از فردوسی است كه به دربی جمعه تلمیح دارد و كلمه ی گور تشبیه بلیغ می باشد!

پ.ن2: بجون جفت بچهام من رشته ام ریاضی است ولی این دبیر گرامی معروف به "دایی چپول" این جور آرایه ها را نیز به خورد ما می دهد!

پ.ن3: "تازگیا خیلی كم كامنت می زاید ها! ،نظرات شما باعث دل گرمی ماست. هم اكنون نیازمند یاری صورتی تان هستیم!"

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم آبان 1385ساعت 20:26  توسط نیما | 
"سرشماری مبنای برنامه ریزی برای مسئولان ومنبع اطلاعاتی محققان است و هیچ استفاده ی دیگری از اطلاعات شخصی شما نخواهد! "
در راستای تنویر اذهان عمومی:
1.ما ظرفیت 120 میلیون نفررا داریم! پس سرشماری لازم نیست!
2. برنامه ریزی های ما در دهم ثانیه انجام می شود پس فرصتی برای استفاده از اطلاعات سرشماری نداریم!
3.دولتهای پیشین كه این خیانت را نسبت به اموال مردم كرده اند از یك بدعت غربی پیروی كرده اند
4.اینگونه طرح ها بسیار پرهزینه است جهت جلوگیری از اتلاف سرمایه می توان از استقبال كنندگان میلیونی سفرهای استانی رئیس جمهور به عنوان جامعه نمونه استفاده كرد!
5.از آنجایی كه "واریانس" یك عبارت غیر فارسی است تا زمان معرفی معادل توسط فرهنگستان زبان وادب فارسی استعمال آن ولو در موارد آماری جایز نیست
قانع شدید كه سر شماری لازم نیست و كل دنیا و دولت های پیشین اشتباه می كردند!؟
منتظر نكته نظرها ی شما هستم! كامنت بگذارید!
+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آبان 1385ساعت 13:4  توسط نیما | 

هرچه قدر به خودم فشار می آورم که در مورد رئیس جمهور محبوب مردمی مان فکر نکنم و ننویسم نمی شود که نمی شود!!

نمی دانم از کجا باید شروع کنم ! از تعرفه ۵۶درصدی واردات تلفن همراه! ممنوعیت خرید لوازم مخابرانی خارجی محدودیت های اینترنت یا غربی بودن شعار ۲ بچه کافیست!!

 اگر انسانی  با بهره هوشی ۲۰۰(همون آی گیو خودمون) در شبانه روز ۳ ساعت آن هم برای مدت طولانی بخوابد چنانچه بهره وری مغزی اش به نزدیک صفر نرسد قطعا معجزه ای رخ داده است!(تکلمه: البته جناب دکتر جای خود دارند)

هنوز هم آن پیرمرد سرکو چه ی مان را می بینم همانی که می گفت احمدی نژاد ال می کند بل می کند وآن شایعات را باور می کرد! مثلا اینکه احمدی نژاد با خودروی شخصی اش(همان پژو۵۰۴معروف) به تنهایی به بوشهر رفته و وقتی وضعیت کارگران چند ماه حقوق نگرفته را دیده حسابی عصبانی شده و وزیز نفت(دولت خاتمی) را تهدید به استیضاح کرده است!! من نتوانستم قانعش کنم که عزیز دل این خبرها نیست! احمدی نژاد گفته تعرفه پزشکان تا هفته ی دیگر نصف می شود ... حقوق معلمان را دو برابر خواهد کرد... حالا هم که مرا می بیند می گوید فلانی مانعش شده نمی گذارد کارش را بکند  من هم سری تکان می دهم و می روم ودر دل می گویم:"وصال دولت بیدار ترسمت ندهند/که خفته ای تو در آغوش بخت خواب زده"

اما آخرین حرکت شایسته ی "معجزه ی هزاره ی سوم" نا بود کردن سازمان مدیریت وبرنامه ریزی  و تقسیمش  به ۳۰ استان و  قرار دادن تحت نظارت وزارت کشور است! فرهاد رهبر رئیس این سازمان و جدی ترین مخالف این طرح است! اما آنچه که معلوم نیست این است که آیا ریاست محترم جمهور بدون نظر خانه ی ملت توانایی انجام چنان کاری را دارد یا خیر؟

بعله آقای احمدی نژاد "می شود وما می توانیم" كه رشته های دیگران را پنبه کنیم

 

+ نوشته شده در  جمعه پنجم آبان 1385ساعت 13:58  توسط نیما | 
یك تیتر عجیب وغریب در تیتر خوانی كله سحری بنده خود نمائی كرد"فوق ستاره ها هم به بهشت می روند"
خریدمش تا ببینم چه خبر شده ، مگر این ریكاردو كاكا ی دوست داشتنی چه چیزی از دین مبین اسلام دیده كه ظرف مدتی خیلی كوتاه(سفر تیم ملی برزیل به كویت) به این آسانی از مسحیتی كه فوق العاده نسبت بدان تعصب داشته دل كنده و به آغوش باز اسلام آمده است!؟
واینك اصل خبر:
"كاكا بازيكن برزيلي تيم اي سي ميلان و تيم ملي برزيل به دين مبين اسلام پيوست .

اين خبر رو سايت خبري بسيار معتبر العربيه كه متعلق به تلفزيون العربيه هم هست به نقل از روزنامه "الرياضيه" عربستان نقل كرده.

و در اون اومده كه كاكا در گفتگوئي با سايت رسمي خودش گفته كه (( اسلام پيام آور صلح و محبت است و نيك است كه انسان مسلمان باشد چرا كه شخصيت قوي اسلام در مسلمان مجسم ميشود به گونه اي كه انگار انسان به دنيا آمده كه تسليم امر خدا باشد. موضوع دين هم يك موضوع شخصي است و هيچ كس نميتواند در آن دخالتي داشته باشد و من با قناعت كامل اين دين را انتخاب كرده و مطمئنم كه چيزي از من كم نخواهد كرد و آرزومندم كه ديد هوادارانم به من بعد از اين انتخاب تغيير نكند و بخصوص اداره تيم ميلان و بازيكنان آن و تيم ملي برزيل و بازيكنان آن و ديگر دوستان و نزديكان من.))

شايان ذكر است كه سايت اينترنتي فوق گفته كه كاكا در سفر 2-3 روزه خود به كويت به اين دين بيشتر آشنا شده و كتابهائي در اين مورد خوانده و اين باعث تغيير و تحولي در او شده و به دين مبين اسلام روي آورده است."

خوشحال می شوم اگر جناب كاكا بگویند در اسلام عربی چه دیده اند كه عاشقش شدند(تازه اگر خبر درست باشد)
و خیلی دوستانه خواهش  می كنم اگر می خواهند حس انزجار از دین جدیدشان پیدا نكنند اصلا دور وبر اسلام ایرانی كه همان تشیع باشد نگردند كه نیك خواهند فهمید آن همه خوبی فقط در حرف زدن خلاصه می شود!

جناب كاكا ! اسلام فعلی را در ایران ببینید و خوب در آن بیاندیشید شاید بفهمید كه دین را دام كرده اند... (البته امیدوارم متوجه نشوید)

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم مهر 1385ساعت 20:41  توسط نیما | 

ته باغ ما ، يك سر طويله بود . روي سر طويله يك اطاق بود ، آبي بود.
اسمش اطاق آبي بود (مي گفتيم اطاق آبي) ، سر طويله از كف زمين پايين تر بود. آنقدر كه از دريچه بالاي آخورها سر و گردن مالها پيدا بود. راهرويي كه به اطاق آبي مي رفت چند پله
مي خورد . اطاق آبي از صميميت حقيقت خاك دور نبود ، ما در اين اطاق زندگي مي كرديم. يك روز مادرم وارد اطاق آبي مي شود. مار چنبر زده اي در طاقچه مي بيند ، مي ترسد ، آن هم چقدر . همان روز از اطاق آبي كوچ مي كنيم ، به اطاقي مي رويم در شمال خانه، اطاق پنجدري سفيد ، تا پايان در اين اتاق مي مانيم، و اطاق آبي تا پايان خالي مي افتد.
در رساله
Sang Hyang Kamahayanikanكه شرح ماهايانيسم جاوا است . به جاي mordaها در جهات اصلي نگاه كن . "فقدان ترس" در شمال است. مادر حق داشت كه به شمال خانه كوچ كند . و باز مي بيني "ترحم" در جنوب است. هيچ كس اطاق آبي را نكشت .
در بوديسم جاي
Lokapalaها را در جهات اصلي ديدم. رنگ آبي در جنوب بود. اطاق آبي هم در جنوب خانه ما بود . يك جا در هندوبيسم و يك جا در بوديسم. رنگ سپيد را در شمال ديدم، اطاق پنجدري شمال خانه هم سپيد بود . چه شباهتهاي دلپذيري ، خانه ما نمونه كوچك كيهان بود ، نقشه اي cosmogoniqueداشت. در سيستم كيهاني dogonهاي آفريقا ، جاي حيوانات اهلي روي پلكان جنوبي است ، طويله ما هم در جنوب بود.
مار در خانه ما زياد بود ، گنجي در كار نبود ، من هميشه برخورد با مار را از پيش حس كرده ام. از پيش بيدار شده ام. وجودم از ترس روشن شده است. مي دانم كه هيچ وقت از نيش مار نخواهم مرد.
در ميگون ، يادم هست ، روي كوه بوديم ، در كمر كش كوه
مي رفتيم. يك وقت به وجودم هشداري داده شد ، رفتم به بر و بچه ها بگويم در سر پيچ به ماري مي رسيم ، آن كه جلو مي رفت فرياد زد : مار. و يك بار ديگر ، در آفتاب صبح ، كنار درياچه تار روي سنگي نشسته بودم . نگاهم بالاي زرينه كوه بود ، از زمين غافل بودم ، به تماشا مكثي داده شد . پيش پايم را نگاه كردم : ماري مي خزيد و مي رفت. كاري نكردم ، مرد
Tamoul نبودم كه دستها را به هم بپيونديم. يك mantra از آتار و اودا بخوانم. و يا بگويم : Nalla Pambou .
در همان خانه كاشان ، كه بچگي ام آنجا تمام شد ، خيلي مار ديده ام. يك روز نزديك اطاق آبي بودم، گنجشكي غوغا كرده بود ، سرچينه بلند خانه كه از گلوله هاي هواخواهان نايب حسين روزن روزن بود ، ماري مي خزيد، به لانه گنجشك سر زده بود ، بچه گنجشك را بلعيده بود ، خواستم تلافي كنم ، تير كمان دستم بود ، نشانه گيري ام حرف نداشت . اما هر چه زدم نخورد. و مار در شكاف ديوار تمام شد ، در يك اسطوره ، مال
Earaja ها ، ماري به شكارچي تيرهايي هديه مي كند كه هرگز به خطا نمي رود ، دقت در نشانه گيري مديون مار است . bina كه شكارچيان كارائيب و آرداك و وارو با خود دارند ريشه در خاكستر مار دارد. نبايد به روي مار نشانه رفت .
آن همه مار ديدم ، هرگز نكشتم ، نتوانستم ، زبگفريد اژدها كشته بود ، نزديك ننده ، زير درختهاي توت ، يك مار جعفري ديدم ، ايستادم ، نگاه كردم تا لاي علف ها فراموش شد ، اما چيزي كه نديده بودم ، يك روز نزديك سر طويله ، ديدم : دو مار به هم پيچيده ، نقش سنگهاي
Nagakkal ، استعاره اي از معنويت آميزش بارور ، Mercure خواست دو مار رزمنده را سوا كند ، چوبدست طلايي خود را ميانشان انداخت ، بي درنگ هر دو آرام و هماهنگ دور چوبدست پيچيدند ، انگار هر مس ، در سرزمين قصه ساز آركادي ، با چوبدست خود دو مار را از هم سوا كرد ، جرات كشتن در ترس من گم بود ، من بچه بودم ، هركول ده ماهه بود كه با هر دست يك مار خفه كرد ، من هركول نبودم ، خواستم با تركه اي كه دستم بود جفت را بكوبم ، ترسيدم : اگر ضربه من نگيرد ، آن وقت چه مي شود ، انگار صداي آكريپا بلند بود ، Cornelius Agrippa گفته بود : " مار با يك ضربه ني مي ميرد ، اگر ضربه دوم را بزني جان مي گيرد . دليلش چيزي نيست مگر تناسبي كه اعداد ميان خود دارند " شايد با يك ضربه نمرد ، فضيلت تعداد تا كجا بود ، من امروزي از دانش سري اعداد چه دور افتاده ام ، مصريها و مردم كلده آن را بسط دادند ، چينيها شناخت عميقي از آن داشتند .
دويدم تا اطاق سر حوضخانه در آن طرف باغ ، عموي كوچك را صدا كردم ، تفنگ دولول سر پر خود را برداشت و با من تا سر طويله دويد ، مارها را ديديم ، عمويم نشانه رفت ، عمويم معني دو مار به هم پيچيده را بلد نبود ، نه از اساطير خبر داشت ، و نه تاريخ اديان خوانده بود ، در چارديواري خانه ما لفظ
Ahimsa يا معادل آن بر زبان نرفته بود ، قوس قزح كودكي من در بيرحمي فضاي خانه ما آب مي شد ، عمويم نمي دانست كه برخورد با دو كبراي به هم آميخته براي هندوي جنوب چه معني بلندي دارد ، تا ببيند خود را كنار مي كشد ، دستها را به هم مي پيوندد، زانو مي زند ، و دعايي مي خواند . هندي آميزش دو حيوان را گرامي مي دارد. به همان شكل كه همزيستي انگل وار پاره اي از گياهان را ازدواج
مي شمارد ،در آتارداودا . اشوتا انگلي سامي مي شود تا تولد يك فرزند نرينه هست شود ، در مهابهاراتا ،
pandu دچار لعنت شد و در هماغوشي از پا درآمد . چون غزال به جفت پيوسته اي را كشته بود ، عمويم اينها را نمي دانست .
نمي دانست كه اگر در اسطوره ميسوري عليا مار ريشه دو درخت را نمي جويد . دو درخت ، پدر و مادر مردمان ، نزديكي نمي كردند و آدم درست نمي شد. از رابطه مار و آب و باروري خبر نداشت ، نه به چشم اهل هند نه به ديده بوميان آمريكا و ... نخوانده بود كه در كيمياگري دو مار به هم پيوسته گوگرد و جيوه اند. در راه خلق كيميا،
كه يونانيها به مار نيروي شفابخش نسبت مي دهند ، ليگورها با مقايسه مار و جويبار به
rite باروري فكر مي كنند ،ourouboros ، مار سر به دم رسانده ، زندگي بي فساد معني مي دهد ، نو آغازي هميشگي همه چيز ، در قصه غريق افسانه فرعوني مار است كه دريانورد مغروق را نجات مي دهد ، مار بزرگ درخت Hesperides را پاس مي دهد. كبرا درياي Acvzttha است.
عمو گوته را نمي شناخت ، مار سبز را نخوانده بود ، خزنده اي كه سنگ هاي طلايي مي بلعد ، و تابان مي شود . و چهارمين راز را براي پيران فانوس افشا مي كند .وقتي كه زندگي اش را نثار
مي كند ، تنش بدل مي شود به جواهر تابناك ك خود پل
مي شود . و نه اين افسانه
sologne را كه در آن همه ماران سرزمين هر سال گرد مي آيند تا الماس بزرگي بسازند كه رنگ هاي قوس قزح را باز مي تابد. از "مار آتشين" هم حرفي نشنيده بود . و نه از كوندالي ني كه آتش مايع است ، و مار است. نيروي كيهاني نهفته است كه يوگا بيدارش مي كند . و جايش دايره كل است . انگار نيمي از هجاي Om. عمو با نام قبالا بيگانه بود هم با معني مار در احاديث قبالا.

ادامه دارد...
+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مهر 1385ساعت 17:24  توسط نیما | 
میان هیاهوی ترمودینامیك و اصل همرسی هندسی و این دست روزمرگی های همیشگی خیلی بی دلیل هوس وبلاگ نویسی كردم. طبعا تصمیماتی انتحاری از دست موضوع مشخصی نخواهد داشت،پس به سیستم "از هر دری سخنی" عمل می كنم.
اولا كه مدرسه گشایش یافت و مثل همیشه آن جو سنگین روزهای اول وجود داشت دوستان قدیمی میلی متری تكان نخوردند فقط یك تفاوت نه چندان كوچك گویی در وجودشان پدیدار شده است ! كم كمك دارند متوجه می شوند كه باید از جنگولك بازی ها كاست و به "درس و دیگر هیچ" اندیشید و بنده افسوس می خورم كه چرا من خیلی خیلی زود به این مفهوم رسیدم(شاید رسانددم!) ازاینرو   مجمع اوباش فعلا در حالت سایلنت قرار دارند هرچند هرزگاهی شمه ای به نمایش می گذارند كه نگویند ناك اوت شده اند مثلا :  یكی از بچه ها كه "سمیر" نام دارد و از آن رندان سخندان است در پاسخ سوال معلم زبان تازه از فرنگ برگشته كه " آن سمیر كبری 11دیگر كیست؟" گفت "اقا اون ممد مونه" و دبیر از خارج برگشته ی بی ذوق كم مانده بود به حالت غش وضعف مبتلا شود و ما هم كه عادت كرده ایم تا مجالی ولو مختصر یافتیم ...
خب دیگر كم كم استرس هندسه فردا ، ترمودینامیك دوست داشتنی و آن پولی كه فردا باید در شكم آموزشگاه بریزم قصد مستولی شدن بر جان این كمترین را دارد(!)
فعلا مشغول باشید كه اگر بازهم احساسات نوشتاری قلقكمان داد در خدمتگزاری حاضریم!
+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم مهر 1385ساعت 17:54  توسط نیما | 

پيرمرد ميگفت، ميبينم دخترم پنهاني كجا ميرود اما وقتي نميتوانم شكمش را سير كنم....؟ (1)
اینست انتهای مهروزی آقای احمدی نژاد!
دیروز كه پرسش مهر احمدی نژاد را شنیدم یاد اولین پرسش مهر خاتمی افتادم و آن نامه ای كه نوشتم و هیچگاه جرات نكردم ارسالش كنم ... بله آقای احمدی نژاد موانع مهروزی زیادند خیلی زیاد... آنهایی كه بر خر دولت خودشان سوارنشدند وبجای كمیته های منكرات وقس الی هذا سر از دولت در آوردند موانع مهروزی اند، آن بی ... كه ادعا می كند گرانی جو سازی مطبوعاتی است ،لطف نمایند سر خر( خر كه چه عرض شود اتومبیل تشریفات) مباركشان را به سوی نزدیك ترین مغازه ی شهر كج نماید تا ببنید كه مرغ كیلیویی 2000 تومان است ...بعله آقای احمدی نژاد این مثال كوچكی از وضع معاش ایران است آقای دكتر تورم در ایران چیزی نزدیك به 18 درصد است!  ببیش از 7 میلیون نفر زیر خط فقر زندگی می كنند... شما كه زیاد سفر می فرماید آیا وضعیت جاده ها وتعداد كشته ها را می دانید! واقعا كارنامه ی دولت شما دریك سال گذشته چه بوده؟ چندین هزار مصوبه برای اجرا نشدن ... و همان حرفهای همیشگی با  شاهكار سیاست خارجی كاری نداریم!  آقای احمدی نژاد می دانید با پولی كه طی این سالها صرف حق مسلم ما نمودید می شد چه كارها كرد! آقای احمدی نژاد بعید می دانم قبول كنید كه اشتباه كردید...

گمان نمی كنم  كمك بلا عوض به افغانستان ولبنان والی ماشالله هم حق مسلم ما باشد!
 
                                   خدایا این نو دولتان را بر خر دولت خودشان بنشان!

پ.ن:
1- ايلنا: 25 شهريور  <ميبينم كه دخترم پنهاني كجا ميرود اما ...>


 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 22:18  توسط نیما | 

خدا جای حق نشسته است.ممکن است کسی یک دوره ای به واسطه ی مافیای قدرت وثروت بتواند تبلیغات کند اما در نهایت کاری از پیش نخواهد برد.ممکن است با همراهی عوامل خودفروخته وبا هویتی نامعلوم(ابراهیمی)بتوان نیروهای سست عنصر(عزیز)را جذب کرده ودر راه تحقق اهداف از ایشان سوءاستفاده کرد.ممکن است راه را برای برای ابراز وجود و توطئه چینی عناصر در حاشیه ومطرود (شقایق)بازکرد.ممکن است حقایق رادر جانب ایشان وارونه جلوه دادو بعدهم مرگ این عنصرهارا گردن نیروهای ارزشی(احسان) انداخت .ممکن است با تهدید وتطمیع بتوان عناصرمرعوب(بهروز)را منحرف کرد و در جهت مطامع خود به خارج فرستاد .ممکن است در جهت حذف نیروهای ارزشی (نرگس)گام برداشت وبرای ضربه زدن به آنها از هیچ اقدامی فروگذارنکرد.ممکن است با تهمت وتوهین و در اوج مسائل هسته ای و کلان با طراحی یک پروژه نیروهای مخلص(احسان)را گرفتار کرد.هرچندچوپ خدا صدا ندارد و یکی از خودشان واز داخل سیستم (مجید) به پروژه ضربه می زند.وقتی تندروی می کنید وهرکس ساز خودرا می زند شکاف مابین صفوف تان ایجاد می شود وافراد خالص(اسماعیل)راه خودرا از شما جدا می کنند.از این طرف با تحرک نیروهای اصولگرا و همیشه در صحنه(دوست احسان وهدایت)توطئه های اصلاحات(شوکت) خنثی شده ودر نهایت نیروهای برحق هستند که همیشه پیروز می شوند.آنهایی هم که زمانی به دلایلی گول اصلاح طلبان راخوردند(نسرین وبهروز) وبا ایشان در یک مسیر حرکت کردند خودشان دیدند که چه بلاهایی که بر سر آدم نمی آید... اما تمام شد .شوکت هم مثل اصلاحات خانه نشین شد وتمام شد رفت پی کارش. ما با چه زبانی بگوییم  چه طور مثال زنیم که اصلاح طلبی آخر عاقب ندارد.فقط (رستم) را نتوانستیم شبیه سازی کنیم شرمنده!


راستی سرکار خانم رجبی همسر سخنگوی دولت هم گفته اند که اظهارات پاپ نتیجه وماحصل سفرخاتمی است.چه عرض کنیم همه چیزمان به همه چیزمان مربوط است خب... ای کاش آفتاب دوم خرداد هرگز طلوع نمی کرد...

با اینکه زحمت تایپ(و تیتر!) را خودم کشیده ام ولی نامردی است اگر منبع را ننویسم -اعتمادملی شماره ی۱۸۴- البته ما وحاج أقا كروبي از این حرفها نداریم!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم شهریور 1385ساعت 2:18  توسط نیما | 

دیروزمیتینگ پرباری با حضور برادران مومن وحزب اللهی بندینی،امیدعلی ، اردشیر، نوید  ،اینجانب ویگانه بانوی رهبری فردیست! دوعالم حاجیه خانم محیا در محفل رندان قلیان بدست فرحزاد داشتیم!

دن بندینی كه گویا تازگی ها متوجه شدند در قلیان از تنباكو استفاده می شود و به گمان اینكه تنباكو كشی شاید مصداق غنا(!) باشد و خدای ناكرده اثر انگشت ایشان روی این آلت جهنمی بماند فاصله ی مطمئنه یعنی 10 سانتی متر را رعایت می كردند. سردار سپاه اسلام برادر امید علی هم به مثابه همیشه مجلس آرای بلامنازع بود بطوری كه بنده واردشیر با مخ تعطیل حاصل از قلیان كشی نمی توانستیم گوی سخن را از حضرتش بربباییم! .حاج آقا اردشیر هم به مانند خودم در عرصه ی دیانت وسیاست سخنوری می نمودند في البته ما بعد از شوری كه با رندان مجلس داشتیم تصمیم گرفتیم ایشان را به دبی اعزام كنیم! اینهم گامی دیگر برای حل مشكل بیكاری! اما این همشهری ما شیخ میرزا نوید بیشتر سرگرم قلیان بود بنده ی خدا مثل من از سردرد فغان می كرد! اما اینجانب كه تا حدودی  عنان مغز را رها نموده بودم به اندازه ی تمام حضورهایم در میتینگهای رندانه سخنوری نمودم،هی من به اینها می گویم آقایون خانوم محترم این شلنگ قلیان را برهانید داغ كرد مگر به كتشان می رود! شاهكار قلیان كشی با استعمال دوغ به هنگام ناهار به اوج خودش رسید از بقیه خبر ندارم ولی من و نوید با افت شدید فشار مواجه شدیم بطوری كه در اواخر مترو نوردی رمق ایستادن نداشتم و رنگ رخسارم با گچ دیفال تفاوتی چند نمی نمود خدا پدر ومادر صاحب كارخانه ی رانی را بیامرزد كه اگر بدادم نمی رسد همین تن لش هم به منزلگاه نمی رسید. به امید ادامه ای این مجمع البته با حضور لژیونرهای پیژامه پوش!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 9:40  توسط نیما | 

سلام

این وبلاگ نمی دانم چندمین وبلاگ ما محسوب میشود ولی اولین وبلاگ مشترك من وكیان خواهد بود در گذشته من صیاد را می نوشتم و كیان پسر آریایی را!

نمی دانم چه شد كه به یك باره تصمیم به تاسیس یك بلاگ مشترك گرفتیم ، شاید عقاید مشتركی كه داریم باعث شد كه همچین طرحی به اجرا برسد  به هر حال امیدوارم بتوانیم بهتر از گذشته بنویسیم ...

فكر می كنم برای شروع كافی باشد ، آغازی مثل همیشه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 1:57  توسط نیما |