تبليغاتX
صیاد
...حال وقتی آزادی در "عصر ازادگان"تاب نیاورد و هریک از اهای این خانه حداقل یک بار سقف"روزگار" بی "نشاط"بر سرش آوار شده است و در "دوران امروز"اینچنین عادتمان دادند به خانه به دوشی ومرگ زودرس روزنامه های مان.ما نیز به "اقبال"بدخویش باور کردیم وپذیرفتیم که در ان جامعه تب دار دیگر "آفتاب" از شرق طلوع نمی کند...(۱)

پ.ن:فردا اعتماد ملی یکساله می شود!

در این "روزگار" که "افتاب"در "شرق" دیده نمی شود همین سیاه روشن "اعتماد" نیز غنیمتی است  

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۱.اینجا خانه ی ماست-مسیح علی نژاد-اعتمادملی شنبه۳۰دی۸۵

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:54  توسط نیما | 
بــــــــــــــــــله! شاهکارهای املایی صدا و سیما همچنان ادامه داره. قبلا که روی کاور خبرنگارها مینوشتن Perss به جای Press، حالا هم یه شاهکار دیگه زدن! به عکس زیر نگاه کنین.

 


فکر کنم متوجه شدین مشکل کجاست، نه؟ بله ... To Condom Israel! شاید من اشتباه میکنم ولی قبلنا نمیگفتیم Condemn؟؟؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 13:10  توسط نیما | 
بنا به خواسته دوستم نیما منم تو این یلدا بازی شرکت میکنم! بازیه باحالیه. این زنجیره از سلمان شروع شده و بعد از گذشتن از هفت خان حالا به من رسیده! حالا قضیه این بازی چیه؟! بهتره از زبان خود سلمان بشنوید:«کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه.»

 اینم ۵ تای من:

۱- اولین باری که وودکا خوردم رو عمرا فراموش نمیکنم. ۳ سال پیش بود و منم شب خونه خواهرم خوابیده بودم. ساعت ۳ صبح بود که از شدت تشنگی بیدار شدم. به زور تونستم تو تاریکی راهمو به آشپزخونه پیدا کنم. رفتم در یخچالو باز کردم و دنبال آب گشتم. یه بطری آب معدنی بود که ای کاش اونو ور میداشتم! ولی نه یه بطری شیشه ای بود که روش نوشته بود Aqua (به لاتین یعنی آب). منم دیدم این یکی بطریش خوشگلتره گفتم همینو میزنم تو رگ. تا نصف بطری رو میل کردم که یهو برق از ۳ فازم پرید! چشم کور دندم نرم کاش بطری بی ریخته آب معدنی رو میخوردم!

۲- من تا ۱۸ سالگی آبجو رو مشروب حساب نمیکردم  

۳- توی مجالسی که همه شاخن همیشه شاخ میشم. با اینکه اطلاعاتم کمتره ولی مدل صحبت کردنمو ۱۸۰ درجه عوض میکنم انگار نه انگار که اصن حالیم نیست اینا چی میگن! تا حالا خوشبختانه سوتی ندادم ولی یه حسی بهم میگه به زودی بد سوتی میدم 

۴- یکبار بشدت ضایع شدم اونم توسط دادشم جلو همه پسر و دختر داییا و خاله ها! یه توپ تنبل (توپ فوتسال) دستم بود.آرمان بهم گفتم: رفیقم این توپو میندازه زمین و وقتی میاد بالا رو زانوش نگه میداره توپو. منم گفتم: همین؟ اینکه چیزی نیس بابا! بیا نیگا کن. منه ساده لوحم توپو زدم زمین و آماده شدم.... و اون توپ هرگز بالا نیومد! ضایع شدن من همانو خنده هیستریایی بروبکس هم همان! (اونایی که نمیدونن توپ تنبل چیه خدمتشون بگم که توپ تنبل توپیه که در فوتسال مصرف میشه و هرچقدرم محکم به زمین کوبیده بشه بیشتر از ۱۰-۱۵ سانتیمتر بالا نمیاد!)

۵- پارسال با بچه ها پول جمع کردیم و از طرف به پسر برای یه دختر و از طرف اون دختره برای پسره کارت ولنتاین و چند شاخه گل رز فرستادیم! اون ۲ نفر قبلا دوست پسر و دوست دختر هم بودن. خلاصه اینا هرکدوم فکر میکردن اون کی پشیمونه. وقتی رفتم به دیدن هم و دیدن هیچکدوم کارتی نفرستاده فهمیدن کار ما بوده! فحش بود که میخوردیم ولی به خندش می ارزید!

اینم ۵ نفر من:

۱- ام.آر.آی محمد

۲- بندینی

۳- محیا

۴- علی (جیگر جمع کن)

۵- سام

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 14:12  توسط نیما | 

رشته یلدا بازی که از سلمان شروع شده بعد از گذر از جلال و امید به من رسیده و مثل اینکه هیچ راهی برای فرار از زیرش وجود نداره.حالا قضیه این بازی چیه؟! بهتره از زبان خود سلمان بشنوید:«کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه.»

1.من توبه كردم ...
2 شهریور 85-حنابندان پسر دایی گرام! به صرف شیرینی و آب معدنی! مجلس در اوج خود بسر می برد پسرك تنها  با اندیشه هایش كه هیچ خبر از آینده ی نزدیك نداشت! از اطاق بیرون می آید پدرش او را می بیند و می گوید بیا برویم! پسرك نمی پرسد كجا؟ به دنبال پدر می رود ! اما كجا؟ ساختمان بغل ! مجمع می گساران! به نام پدر و به كام پسر چند جرعه ای می نوشد ! پسرك در دل می گوید شرمنده پدر  كه پسرك تو چندان هم صفر كیلومتر نیست! دقایقی چند می گذرد! گویا  پسر كت وشلواری جوان كمیاب شده است! پس به ناچار پسرك را به عنوان ساقدوش كنار داماد می نشانند ! وتصور آن شرایط شیرین وترش كمی تا قسمتی دشوار است زیرا پدر چنان پسرش را نگاه می كند كه گویی وی داماد است! وپسرك همچنان سیاه روشن موسیقی را زیر و رو می كند ولبخند تحویل دوربین می دهد!!
پ.ن1: من توبه كردم كه دگر می نخورم جز امشب و فرداشب وشبهای دیگر...!
2.شرمنده عزیز!
یه اخلاق بدی دارم ! و اونهم اینه كه خلاف یه چیزی خیلی سخت بهم ثابت می شه! وقتی هم كه ثابت می شه دیگه فایده ای نداره! یكیش مسئله رفاقته ! من تا ته جاده رفاقتم می رم حتی اگه رفیقم 100 متر بیشتر حركت نكرده باشه!
3.و اما عشق...
پسرك عاشق شده بودمثل همه ی مردم ! اما قسم می خورم من وفقط و فقط یكبار عاشق یك جنس مخالف شدم! كه نیروی گریز از مركز  چنان مرا از دایره عشق به بیرون پرت كرد كه قول دادم دیگر عاشق نشوم!
4.و اما عشق (2)...
شاید خیلی ها بدانید ولی جهت تنویر اذهان عمومی عرض می كنم! در این دنیا تعداد معشوقات من شاید به تعداد انگشتان دست نرسد ولی زندگی ام بدون آنها خیلی چیزها  كم دارد!!:
1.زین الدین زیدان2.آلن اسمیت 3.اینتر میلان4.منچستر-5.هشت كتاب "سهراب سپهری"6.فال حافظ7.وبلاگی برای نوشتن!8. اس ام اس!!
5.ادبیات!
هیچ چیز مانند یه كتاب خوب تاریخی یا یك دیوان شعر خوشحالم نمی كند!  هنوز جسارت لازم برای دست به قلم بردن پیدا نكردم هرزگاهی می نویسم ولی جز زباله دان ره به جایی نمی برد .

و ما پنج نفری كه من معرفی می كنم!

کیان

محیا

گیتی

یاسر اشراقی

سعید قرایی

حتما وبلاگم رو بخون در مورد تو چیزی نوشتم ویه درخواست کردم!

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم دی 1385ساعت 17:57  توسط نیما |