![]() |
![]() |
|
|
ماه رنگ باخته بانگاهي خونين خيره ي زمين است وپيامبران چهره تكيده ، دگرگوني هاي خوف انگيز نويد مي دهند اغنيا غمگين اند و الوات دست افشان و پاكوبان اولي از بيم از كف دادن اموال و دومي به سوداي جنگ و جدال : اينان همه آيات سقوط يا مرگ پادشاهانند
شكسپير ريچارد دوم قطعنامه ي سوم در راه است... اگربوش به ملت ایران نامه دهد-مسیح علی نژاد___________________________________________________________________ "خانه دايي يوسف" نوشته اتابك فتح الله زاده ،روايتيست از سرگذشت مهاجرت فدائيان اكثريت به شوروي. "نامه به كودكي كه هرگز متولد نشد" اوريانا فالاچي، نامه ي اوريانا به كودكي كه نتواست متولدش كند "سايه ي عقاب" ژان دنكور ترجمه ذبيح ا... منصوري ،سرگذشتي از ناپلئون بناپارت و بدلش روبو |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم تیر 1386ساعت 16:39 توسط نیما |
|
|
لحظاتي قبل تصميم گرفتم روزي به دنبال علائقم بروم تصميم گرفتم بعد از پاين رساند اين راه كه خودم خواستم برايم انتخاب كنند به سراغ ادبيات دوست داشتني ام بروم وبنشينم يك دل سير سهراب بخوانم وبرايش ساعتها فلسفه ببافم فارغ از دغدغه ي xوy "حضور هيچ خلوت"را تجربه كنم و "درفراموشي صدا به شكوه تماشا" بنشينم ويك دنيا غصه بخورم كه "چرا خانه ي كوچك ما سيب نداشت" مي خواهم "در تپش باغ خدا را ببينم" مي خواهم "خوف ديرين خفته در خون" دانته را بيدار كنم ، "پرومته ي نامراد" شاملو باشم و هرزگاهي به "چشم نرگس نگران شوم" "هيچستان دلم" را پيدا كنم آنقدر آنجا بمانم تا دست آخر "درياچه يخ زده كاكيتوس*" به زندگي ام خاتمه دهد... شايد آن روز بخواهم زنده بمانم ... شايد راستي "كفشهايم كو؟" چه كسي بود صدا زد نيما؟ _________________________________________________________ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 0:16 توسط نیما |
|
|
پس زندگي خواهيم كرد و دعا خواهيم خواند و آواز خواهيم خواند و قصه هاي قديم خواهيم گفت و خواهيم خنديد به شاپرك هاي زرين. و خواهيم شنيد مشتي مفلوك بدفرجام بد طينت از تازه هاي دربار سخن خواهند راند... .ما نيز از برآمدگان و برافتادگان از مغضوبان و محبوبان سخن خواهيم گفت، ودر باب رمز و راز جهان خواهيم انديشيد، انگار كه از خفيه نويسان خدائيم. وما بر جا خواهيم ماند ، در چهار ديوار زندان ، شاهد خواهيم بود رمه ها ودسته ها ،بزرگاني را كه فراز وفرودشان به جزر و مد ماه باز بسته است شكسپير شاه لير به لطف او گويي از بار غم آزاد آمدم زندگي چند روزي شرايط عادي دارد تا بازهم به دور باطلي از درس و تست و نكته و ديگر هيچ بيفتم و در اين وانسفا ديگر حتي شرق و هم ميهن نيز نخواهم خواند ديگر آف هايم را چك نخواهم كرد و حتي ديگر به خودم فكر نخواهم كرد…. من و هزاران تن مثل من در گرداب سهمگين كنكور دست وپا خواهيم زد و چشم به انتهاي اين گردابه غرقه به خون خواهيم داشت غافل از اينكه آن ديگري اكنون حتي به فكر پركردن باك كشتي چند صد ميليوني اش نيست و از حالا جايش را رزرو مي بيند... باشد تا روزي كه مي دانم هرگز نخواهد آمد براي حال زندگي كنيم و آينده را فراموش كنيم... |
|
+ نوشته شده در
جمعه یکم تیر 1386ساعت 10:41 توسط نیما |
|
نقدونظر دفتر مطالعات وتدوين تاريخ ايران
كتاب «معماي هويدا» اگر چه حول محور زندگي اميرعباس هويدا به رشته تحرير درآمده و سعي دارد زواياي گوناگون افكار، رفتار و اعمال شخصي را كه حدود 13 سال بر كرسي نخستوزيري رژيم پهلوي تكيه زده بود، آشكار سازد، اما در خلال اين بازكاوي، بيش از همه به تشريح و تبيين مختصات ساختار سياسي، فرهنگي و اقتصادي دوران پنجاه ساله حاكميت پهلويها بر ايران پرداخته ميشود و به اين ترتيب، كتاب حاضر بيش از آن كه به كار حل «معماي هويدا» آيد، ميتواند در جهت بازشناسي ماهيت رژيم پهلوي مورد بهرهبرداري قرار گيرد. البته ذكر اين مسئله، بدان معنا نيست كه اين كتاب نگاهي بينقص و نقصان به آن دوران داشته و برحذر از پارهاي حب و بغضها نگاشته شده است، اما با اين همه، خواننده با تأمل و تدقيق در محتواي آن، ميتواند به نكات جالب و آموزندهاي دست يابد. اشارات دكتر عباس ميلاني به برخي رفتارها و ويژگيهاي شاه و هويدا ازجمله مكالمه به زبان فرانسه يا انگليسي با يكديگر، همان گونه كه در متن كتاب نيز مورد تأكيد قرار گرفته، حاكي از بيريشه بودن اين دو مقام كليدي رژيم سلطنتي در سرزمين و جامعهاي است كه داعيه حكومت بر آن را دارند. وضوح اين نكته در كتاب «معماي هويدا» به حدي است كه كاملاً جلب توجه ميكند، بويژه هنگامي كه نويسنده به شرح شيفتگي هويدا نسبت به سرزميني بيگانه يعني فرانسه ميپردازد، عمق اين بيريشگي و از خود بيگانگي بهتر نمايان ميشود. در حقيقت فكر و روح هويدا در تسخير فرهنگ غربي است و از فرهنگ و انديشه ايراني نميتوان نزد وي سراغ گرفت. بر همين اساس، ايران به عنوان «وطن» نيز در ساختار فكري و رواني هويدا- ايضاً شاه - جايگاهي ندارد. البته نويسنده براي بيان اين ويژگي شاه و نخستوزير، آنها را به «جهان وطني» بودن، متصف ساخته است كه در خوشبينانهترين حالت، بايد اين را حاكي از غمض عين بيش از حد نويسنده نسبت به هويت آنها دانست. اصولاً بر اساس مندرجات اين كتاب، هويدا صرفاً فردي بيگانه با فرهنگ و جامعه خويش نيست، بلكه ريشههاي كينه و عداوت با اسلام، به عنوان فرهنگ ايرانيان، و مسلمانان به عنوان ملت ساكن در ايران، از همان دوران جواني در وجودش پا گرفته و رشد كرده است. علاقه شديد وي به كتابهاي «ضد دين» و گروههاي «ضد مسلمان» و حمايت وي از اشغال سرزمين فلسطين توسط صهيونيستها، از جمله خصائصي است كه تمامي دوران جواني وي را پر كرده و سپس با چنين انباني از تمايلات و گرايشها، هويدا راهي اروپا ميشود تا مراحل تكميلي باورهايش را در اين مسير طي كند. اين كه ارتباط و پيوند ارگانيك هويدا با صهيونيسم تا چه حد شكل ميگيرد و ادامه مييابد، موضوعي است كه در بين نويسندگان مختلف، محل مناقشه است، اما همان گونه كه دكتر ميلاني نيز خاطرنشان ساخته است درباره فراماسون بودن وي هيچ ترديدي در ميان نيست. به هر حال، آنچه مسلم است اين كه با توجه به ساختار فرهنگي ـ رواني هويدا، وي از قابليتهاي ويژهاي براي پيش رفتن در اين مسير برخوردار بوده است. هويدا با چنين خصوصيات و قابليتهايي، به كشور باز ميگردد و كار خود را در وزارت امور خارجه آغاز ميكند تا زماني كه به نخستوزيري منصوب ميشود. بيترديد دوران سيزده ساله نخستوزيري هويدا را بايد يكي از مقاطع مهم در تاريخ كشورمان به حساب آورد، چرا كه در اين دوران ضمن خشكانده شدن ريشهها و زمينههاي كشاورزي و اقتصاد ملي در ايران، شاهد پاگيري صنعتي وابسته و مونتاژ، فروش بيسابقه نفت و صرف درآمدهاي ارزي كشور در مسير خريد تجهيزات و تسليحات نظامي از غرب و بويژه آمريكا، اوجگيري فساد درباريان و مقامات ارشد دولتي، تحكيم و تشديد پايههاي استبداد و سركوب و در مجموع حركت شتابنده كشور به سوي وابستگي همه جانبه به آمريكا و صهيونيسم هستيم. براستي نقش هويدا در شكلگيري و پيشرفت چنين جرياني چه بوده است؟ آيا وي به عنوان رئيس دولت، وظايف اجرايي چنين پروژهاي را بر عهده داشته يا آن كه به عنوان فردي شيفته و مفتون دنياي مغرب زمين، و دشمني كينهتوز با اسلام و مسلمانان، مسئوليت رهبري سياسي و فرهنگي نيروهاي حاضر در اين پروژه را بر دوش ميكشيده و يا صرفاً نقش يك عنصر خنثي، ساكت و مقهور قدرت شاه را بايد براي او قائل بود؟ به نظر ميرسد تمامي تلاش نويسنده كتاب «معماي هويدا» بر آن است تا به اثبات نقش اخير براي هويدا نايل آيد. در اين كتاب اگرچه از هويدا به عنوان فردي كه به تعبير تلويحي خودش، «معتاد قدرت» بود يا با پذيرش دبيركلي حزب رستاخيز، به «حضيض اخلاقي» سقوط كرد، ياد شده و به طور كلي در همين زمينهها نيز گوشهها و كنايههايي در جاي جاي كتاب به وي زده ميشود، اما در مقابل، با تكرار اين مسئله كه حداكثر گناه او، سكوت در برابر برنامهها و اقدامات شاه به بهاي استمرار حضور در مقام نخستوزيري آن هم صرفاً به دليل حب جاه و مقام يا به تعبير ديگر «اعتياد پيدا كردن به قدرت» بوده، وي از يك اتهام بزرگ و سنگين، يعني ايفاي نقش فعال در سقوط سياسي، اقتصادي و فرهنگي كشور طي دوران 13 ساله نخستوزيرياش، تبرئه ميشود. به اين ترتيب دو هدف مهم و اساسي حاصل ميگردد. نخست آن كه اعدام وي، بكلي وجاهت قانوني و اخلاقي خود را از دست ميدهد و به عنوان نقطهاي منفي در اذهان مخاطبان نقش ميبندد و دوم اين كه در كشاكشهاي سياسي ميان مقامات و خاندانهاي رژيم گذشته كه اينك هر يك سعي دارند در چارچوب خاطرهنويسي يا ارائه تحليلهاي سياسي، گناه سقوط و اضمحلال نظام شاهنشاهي را به گردن ديگري بيندازند، يك امتياز مثبت به نفع هويدا ثبت شود. اما براستي اين مسائل تا چه حد از ديدگاه يك خواننده نقاد ميتواند مورد پذيرش قرار گيرد؟ بايد انصاف داد و اذعان داشت كه دكتر ميلاني در كتاب «معماي هويدا» نكات و اشارات تاريخي مهمي آورده است كه ميتوانند مورد استفاده خوانندگان براي كند و كاو در تاريخ ايران و دستيابي به حقيقت، قرار گيرند. براساس مندرجات كتاب اگر آغاز همكاري هويدا با حسنعلي منصور را در «كانون مترقي» ـ به عنوان يك تشكل سياسي كاملاً آمريكايي ـ يك مقطع مهم در فعاليتهاي سياسي هويدا به شمار آوريم و اگر ميزان دخالت و تسلط ايالات متحده در امور داخلي ايران را بعد از كودتاي 32 در نظر داشته باشيم و اگر حساسيت كاخ سفيد را در انتخاب نخستوزير، وزرا و حتي نمايندگان مجلس و استانداران و گاه برخي فرمانداران از ياد نبرده باشيم، آن گاه نميتوان چنين پنداشت كه روي كار آمدن هويدا و مهمتر از آن، استمرار حضور او در پست نخستوزيري به مدت 13 سال، امري بدون توافق و رضايت كاخ سفيد بوده است. از طرفي، روابط ويژه هويدا و «لويي لوبراني» نماينده رژيم صهيونيستي در ايران، واقعيت ديگري است كه در اين كتاب مورد تأكيد قرار گرفته است. بعلاوه مادر شاه؛ «تاجالملوك» نيز در خاطرات خود به اين نكته اشاره دارد كه «محمدرضا ميگفت او عضو يك سازمان قوي و مربوط به يهوديها بوده است. من اسم اين سازمان را نميدانم اما همين سازمان بود كه مملكت اسرائيل را درست كرد.» (ملكه پهلوي، ص 402) لذا ميتوان با توجه به تعلق خاطر ديرينه هويدا به صهيونيستها از زمان نوجواني و حضور در بيروت، به عمق پيوند وي و صهيونيسم نيز پي برد. آيا با چنين اوصاف و واقعياتي كه در كتاب «معماي هويدا» و ديگر مستندات تاريخي وجود دارد، ميتوان پذيرفت كه هويدا، صرفاً نقشي حاشيهاي و نمايشي در رژيم پهلوي بر عهده داشته است؟ از طرفي روابط ويژه، مستحكم و مستمر هويدا با پرويز ثابتي، رئيس اداره سوم ساواك و مسئول سركوب حركتهاي ضد استبدادي داخلي، نه تنها هرگونه شائبهاي را مبني بر بياطلاعي هويدا از ماهيت عملكردهاي ساواك، از بين ميبرد بلكه مشخص ميسازد كه وي به عنوان نخستوزير، بر كار يكي از سازمانهاي تابعه خود نظارت كامل داشته و چارهاي جز پذيرش مسئوليت جنايات اين سازمان ندارد. اين واقعيت به حدي روشن است كه نويسنده «معماي هويدا» نيز برائت جويي هويدا را از اعمال ساواك در دادگاه انقلاب امري ناپذيرفتني ميشمارد. بنابراين هنگامي كه ساختار كلي كتاب «معماي هويدا» را مورد لحاظ قرار دهيم، نوعي تناقض دروني يا به عبارت ديگر كشاكش ميان «واقعيات تاريخي» و «تمايلات دروني» نويسنده در آن مشاهده ميشود. اگر از جزئيات به خاطر پرهيز از اطاله كلام بگذريم، در يك نگاه كلي، كتاب «معماي هويدا» با لحن رمان گونه آن، با صحنهاي كاملاً عاطفي آغاز ميشود. در اين صحنه، هويدا كه حساب خود را پاك ميداند، خويشتن را داوطلبانه تسليم كرده است تا در دادگاهي عادلانه محاكمه شود و لابد با دريافت حكم برائت از آن، به خوشي زندگي را پي بگيرد. اما اينك در گوشه اتاقي سرد با وضعي آشفته به سر ميبرد. همه چيز در اطراف او سياه و خشن و بيرحم است. نه تنها دادستان انقلاب كه «هيئتي خوفانگيز» دارد بلكه حتي خبرنگاري فرانسوي به نام اكرانت كه از «سرزمين نور» راهي اين وادي شده نيز معلوم نيست چرا سر ناساگاري با هويدا دارد و «به آلت فعل توجيه ترور انقلابي» مبدل شده است. صحنهاي كه اين چنين ساخته ميشود و تصويري كه از هويداي خوشدل، اما اسير در چنگال «خشونت» ارائه ميگردد، به حدي رقتآور است كه در ابتداي كار، «مظلوميت» هويدا را در ذهن خواننده حك ميكند و نوعي حس همدردي با وي را برميانگيزد. آن گاه در فصل دوم تا سيزدهم كتاب، به بيان سير زندگي سياسي و شخصي هويدا پرداخته شده و سپس در فصل چهاردهم، هويدا به عنوان يك «قرباني» تصوير ميگردد كه در فصل بعد به دست «قاضي انقلاب» سپرده ميشود. در اين فصل مجدداً تصويري سياه از فضاي دادگاه با قلمي كه بوضوح گرايش به رماننويسي پيدا كرده است، عاطفهها را بر ميانگيزد و آنگاه در آخرين فصل، هويدا در «درياچه يخ زده كاكيتوس» يا «نهمين حلقه دوزخ دانته» اعدام ميشود. پس از مرگ نيز در چهره او «آرامش و سكوني غريب و حتي تكاندهنده به چشم ميخورد.» به اين ترتيب ملاحظه ميگردد كه اگرچه نويسنده، حقايق تاريخي زيادي را درباره هويدا بيان داشته - و البته از گفتن بسياري ديگر نيز طفره رفته است - و حتي خود وي نيز بارها در اين كتاب، هويدا را حداقل به دليل عدم استعفا يا مقابله با برنامههاي شاه، محكوم ساخته، اما در عين حال حداكثر توان قلمي خود را براي برانگيختن حس همدردي خواننده با وي به كار گرفته است. البته در اين زمينه، نويسنده بسيار تلاش كرده تا از كم و زيادهاي دادگاه تشكيل شده توسط آقاي خلخالي براي محاكمه هويدا نيز كمال بهرهبرداري را به عمل آورد. اما گذشته از آن، سؤالي كه مطرح است و يكايك خوانندگان كتاب «معماي هويدا» بايد به آن پاسخ گويند: با توجه به آنچه در همين كتاب آمده و با اغماض از بسياري واقعيات كه به هر دليل از ذكر آنها در اين كتاب خودداري شده است، براستي حكم صادره براي هويدا در دادگاه تاريخ و همچنين وجدان آحاد ملت ايران، چيست؟ با تشكر
دفتر مطالعات و تدوين تاريخ ايران
پ.ن: قطعا به من حق میدید که حسن نیت این آقای منتقد رو زیر سوال ببرم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم اردیبهشت 1386ساعت 21:25 توسط نیما |
|
|
بر پل حسرت كاخي در يكسو وزنداني در سوي ديگر (بايرون) "هشتم فروردين ماه 1358بود. .حدود شش ماه ازآغازدوران زندان هويدا مي گذشت. هفدهم آبان 1357 شاه به اميد تطميع موج فزاينده ي انقلاب ،به بازداشت هويدا فرمان داد.... ديري نپاييد كه در 26 دي 57 شاه وخانواده ي سلطنتي از ايران گريختند. اميد واقع بينانه ي بازگشتي هم در كار نبود.در عين اين كه بسياري از مايملك شخصي خويش،از جمله سگ سلطنتي را ،باهواپيما به همراه بردند اما هويدا را كه 13سال نخست وزير شاه بود، در ايران واگذاشتند" از شرح و تفضيل معلومات و سطح سواد بالاي هويدا و تسلطش بر چند زبان زنده ي دنيا و نسب خانوادگي اش واآنچه در دوران صدارتش گذشت مي گذرم و يك راست مي روم سراغ دادگاه انقلاب كه خود گوياي همه چيزاست از شرح و تفضيل شرايط دادگاه منجمله زمان برگزاري ،نحوه ي اداره ي جلسه نيز مي گذرم زيرا كه حتي تكرارش برايم ملال آور و مايه سر افكندگيست بخشي از متن كيفرخواست: 1.فساد در ارض 2.محاربه با خدا و نايب امام زمان عليه السلام 3.قيام بر عليه امنيت و استقلال كشور با تشكيل كابينه هاي دست نشانده ي آمريكا وانگليس 4.اقدام بر ضد حاكميت ملي دخالت در انتخابات مجلس و... به خواست سفارتخانه هاي خارجي 5.واگذاري منابع زير زمنيني نفت ومس و... اورانيوم 6.گسترش نفوذ امپرياليسم آمريكا وهمدستان اروپايي در ايران... 7.پرداخت در آمد ملي حاصله از نفت به شاه ، فرح و ممالك وابسته به غرب... 8.نابود ساختن كشاورزي و از بين بردن جنگل ها 9.شركت مستقيم در فعاليت جاسوسي به نفع غرب و صهيونيسم 10.دسته بندي با توطئه گران در سنتو وناتو براي سركوب ملتهاي فلسطين ويتنام ايران 11.عضو فعال سازمان فراماسونري 12.شركت در اخافه و ازعاب مردم...با توقيف روزنامه ها واعمال سانسور مطبوعات وكتب 13.موسس ودبير كل حزب استبدادي رستاخيز ملت ايران 14.اشاعه فساد فرهنگي و... ايجاد قضاوت كنسولي در مورد آمريكايي ها 15.شركت مستقيم در قاچاق هروئين در فرانسه در معيت حسنعلي منصور
... نظر به صورت جلسات هيئت دولت وشوراي اقتصادو...چون وقوع جرايم مسلم است دادستان انقلاب اسلامي صدور حكم اعدام ومصادره اموال شما را از پيشگاه دادگاه تقاضا دارد در نگاه اول متن كيفر خواست از جهاتي جالب مي نمود: 1.در آن جرم مشخص واتهام شخصي كمتر مي توان يافت 2.مي دانيم در تمام دوران فعاليت سياسي هويدا شايعه بهايي بودنش وجود داشت اما عدم وجود اين مورد كه در كيفر خواست دادگاهي به سان دادگاه انقلاب حكايت از كذب بودن اين مطلب دارد 3.در مورد فساد مالي شخص هويدا نيز سخني بيان نشده بود هويدا همواره در طول زندگي به اين نكته مي باليد كه دستش هرگز به رشوه ومال نا مشروع آلوده نشده است 4.سكوت كامل در مورد شوروي همه طنيني از نفوذ انديشهاي حزب توده مي توانست بود 5.در اتهام قاچاق نام هويدا در هيچ يك از اسناد وزارت امور خارجه ي فرانسه موجود نيست از شرح گفت و گوهاي خلخالي (قاضي انقلاب ) وهويدا نيز فقط به اعتراض هويدا نسبت به عدم رويت كيفر خواست قبل از دادگاه اشاره مي كنم كه خلخالي در جواب گفت:"بيشتر بندهاي كيفرخواست مسايل كلي واتهاماتي است كه احتياج به مدرك وسند ندارد" براي كسب اطلاعات بيتشر مي توانيد به: 1.معماي هويدا، دكتر عباس ميلاني، نشر اختران 1380 2.هويدا: سياست مدار پيپ بدست،عصا و اوركيده، خسرو معتضد مراجعه كنيد پ.ن: شايد بپنداريم كه هويدا فرصتي براي فرار پيدا نكردند ولي هرگز اينگونه نبود هويدا بارها وبارها فرصت فرار داشت حتي دوستان قديمي فرانسوي اش آماده بودندتااورا به هر نحو از زندان انقلاب فراري دهند پيش از آن نيز بارها پيشنهاد خروج از كشور را رد كرد. حتي در دادگاه انقلاب گقت: "از بين نخست وزيران قبلي كداميك اينجايند من نيز مي توانستم مانند آنان اكنون در خيابان هاي اروپا وامريكا قدم بزنم" تكمله: "تنها معيار من براي يك سياست مدار واقعي اينست كه در او سوداي تثبيت نظم موجود،همزاد انديشه ي تغيير وتكميل آن نظم باشد. هر چيز ديگر در مفهوم مبتذل ودر عمل مخاطره انگيز است " (ادموند برك) |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385ساعت 8:12 توسط نیما |
|
|
بر شاخ اميد اگر بَري يافتمي هم رشته ي خويش را سَري يافتمي تا چند زتنگناي زندان وجود ايكاش ســــــوي عدم دَري يافتمي اي كاش سوي عدم دري يافتمي ... اي كاش سوي عدم دري يافتمي ... اي كاش سوي عدم دري يافتمي ... اي كاش سوي عدم دري يافتمي ... اي كاش سوي عدم دري يافتمي ... اي كاش سوي عدم دري يافتمي ... اي كاش سوي عدم دري يافتمي ... اي كاش سوي عدم دري يافتمي ... اي كاش سوي عدم دري يافتمي ... اي كاش سوي عدم دري يافتمي ... اي كاش سوي عدم دري يافتمي ... اي كاش سوي عدم دري يافتمي ... اي كاش سوي عدم دري يافتمي ... اي كاش سوي عدم دري يافتمي ... اي كاش سوي عدم دري يافتمي ... اي كاش سوي عدم دري يافتمي ... اي كاش سوي عدم دري يافتمي ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 7:17 توسط نیما |
|
|
می خواهم هرچند وقت یك بار آنچه بر دلم می نشیند را این جا قرار بدهم شاید دیگران هم خوششان بیاید .
1."شمس تبریزی" اندك اندك جمع مستان می رسند 2.باباطاهر عریان بیا سوته دلان گرهم آئیم 3.دكتر شریعتی تشیع علوی باری تشیع حسین است، تشیع صفوی گریه بر حسین 4. تو به من خندیدی و نمی دانستی |
|
+ نوشته شده در
جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 21:51 توسط نیما |
|
|
...حال وقتی آزادی در "عصر ازادگان"تاب نیاورد و هریک از اهای این خانه حداقل یک بار سقف"روزگار" بی "نشاط"بر سرش آوار شده است و در "دوران امروز"اینچنین عادتمان دادند به خانه به دوشی ومرگ زودرس روزنامه های مان.ما نیز به "اقبال"بدخویش باور کردیم وپذیرفتیم که در ان جامعه تب دار دیگر "آفتاب" از شرق طلوع نمی کند...(۱)
پ.ن:فردا اعتماد ملی یکساله می شود! در این "روزگار" که "افتاب"در "شرق" دیده نمی شود همین سیاه روشن "اعتماد" نیز غنیمتی است ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ۱.اینجا خانه ی ماست-مسیح علی نژاد-اعتمادملی شنبه۳۰دی۸۵
|
|
+ نوشته شده در
شنبه سی ام دی 1385ساعت 20:54 توسط نیما |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفتم دی 1385ساعت 13:10 توسط کیان |
|
|
بنا به خواسته دوستم نیما منم تو این یلدا بازی شرکت میکنم! بازیه باحالیه. این زنجیره از سلمان شروع شده و بعد از گذشتن از هفت خان حالا به من رسیده! حالا قضیه این بازی چیه؟! بهتره از زبان خود سلمان بشنوید:«کسی شروع می کنه و 5 نکته از چيزهايی که احتمالا خوانندگان وبلاگش در مورد شخصيت او نمی دونند می نويسه و در آخرش هم 5 نفر را معرفی می کنه. اون 5 نفر هم به همين ترتيب 5 نکته از چيزهايی که کمتر کسی در مورد شخصيت اون ها می دونه را می نويسند و هر کدوم 5 نفر ديگه را معرفی می کنند و همين جوری ادامه پيدا می کنه.»
اینم ۵ تای من: ۱- اولین باری که وودکا خوردم رو عمرا فراموش نمیکنم. ۳ سال پیش بود و منم شب خونه خواهرم خوابیده بودم. ساعت ۳ صبح بود که از شدت تشنگی بیدار شدم. به زور تونستم تو تاریکی راهمو به آشپزخونه پیدا کنم. رفتم در یخچالو باز کردم و دنبال آب گشتم. یه بطری آب معدنی بود که ای کاش اونو ور میداشتم! ولی نه یه بطری شیشه ای بود که روش نوشته بود Aqua (به لاتین یعنی آب). منم دیدم این یکی بطریش خوشگلتره گفتم همینو میزنم تو رگ. تا نصف بطری رو میل کردم که یهو برق از ۳ فازم پرید! چشم کور دندم نرم کاش بطری بی ریخته آب معدنی رو میخوردم! ۲- من تا ۱۸ سالگی آبجو رو مشروب حساب نمیکردم ۳- توی مجالسی که همه شاخن همیشه شاخ میشم. با اینکه اطلاعاتم کمتره ولی مدل صحبت کردنمو ۱۸۰ درجه عوض میکنم انگار نه انگار که اصن حالیم نیست اینا چی میگن! تا حالا خوشبختانه سوتی ندادم ولی یه حسی بهم میگه به زودی بد سوتی میدم ۴- یکبار بشدت ضایع شدم اونم توسط دادشم جلو همه پسر و دختر داییا و خاله ها! یه توپ تنبل (توپ فوتسال) دستم بود.آرمان بهم گفتم: رفیقم این توپو میندازه زمین و وقتی میاد بالا رو زانوش نگه میداره توپو. منم گفتم: همین؟ اینکه چیزی نیس بابا! بیا نیگا کن. منه ساده لوحم توپو زدم زمین و آماده شدم.... و اون توپ هرگز بالا نیومد! ضایع شدن من همانو خنده هیستریایی بروبکس هم همان! (اونایی که نمیدونن توپ تنبل چیه خدمتشون بگم که توپ تنبل توپیه که در فوتسال مصرف میشه و هرچقدرم محکم به زمین کوبیده بشه بیشتر از ۱۰-۱۵ سانتیمتر بالا نمیاد!) ۵- پارسال با بچه ها پول جمع کردیم و از طرف به پسر برای یه دختر و از طرف اون دختره برای پسره کارت ولنتاین و چند شاخه گل رز فرستادیم! اون ۲ نفر قبلا دوست پسر و دوست دختر هم بودن. خلاصه اینا هرکدوم فکر میکردن اون کی پشیمونه. وقتی رفتم به دیدن هم و دیدن هیچکدوم کارتی نفرستاده فهمیدن کار ما بوده! فحش بود که میخوردیم ولی به خندش می ارزید! اینم ۵ نفر من: ۲- بندینی ۳- محیا ۴- علی (جیگر جمع کن) ۵- سام |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهارم دی 1385ساعت 14:12 توسط کیان |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
من رفته ، ما بي ما شده بود.
زيبايي تنهاشده بود. هر رودي ، دريا، هر بودي ، بودا شده بود. |
| نوشته های پیشین |
|
تیر 1386 اردیبهشت 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 |
| نویسندگان |
|
کیان نیما |
| پیوندها |
|
پسر آریایی صیاد 3 کشک رویای آریایی فوژان حذفیات قمار عاشقانه تورج عاطف |
|
RSS
|